ال لاکور در نشریه اسپانیاییزبان زمینه (Contexto) در قالب یک اندرزنامه مدرن اما دوستانه و صمیمی به بررسی رابطه عمیق میان پول و زمان میپردازد و بر اهمیت مدیریت هوشمندانه منابع در دنیای امروز تأکید میکند. نویسنده با ارائه مثالهایی از سفرهای هوایی و هزینههای پنهان، استدلال میکند که ارزش واقعی زمان نباید فدای صرفهجوییهای ظاهری و کوتاهمدت شود. لاکور توصیه میکند که با تغییر ذهنیت اقتصادی، از مخارج غیرضروری مانند کلاسهای بیثمر و خرید محصولات بیکیفیت بپرهیزد و در عوض بر سرمایهگذاری برای آیندهای بلندمدتتر و استقلال مالی تمرکز کند. همچنین، با معرفی سبک زندگی مینیمالیستی، لزوم نظم بخشیدن به هزینهها و اولویتبندی تجربههای زیسته را یادآور میشود و در نهایت نکات جالبی را درباره تقابل میان انضباط مالی سختگیرانه و لذت بردن از لحظات ساده و پرشور زندگی بازگو میکند.
فکر خودت باش!
ارزش زمان و بهای زندگی در دنیای پرشتاب امروز
من دو روز پیش از حرفهای یکی از دوستانم چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ نه فقط از چیزهایی که به زبان آورد، بلکه از منظوری که واقعاً در سر داشت. او میگفت مهمترین کار این است که درست حساب و کتاب کنیم. باید هزینه و فایده را به صورت همهجانبه بررسی کنیم. پول فقط زمان نیست، بلکه زمان هم پول است. برای مثال، اگر پروازی که ساعت ۱۱:۳۰ شب انجام میشود، با وجود کمی ارزانتر بودن، باعث شود آخرین اتوبوس یا مترو به سمت شهر را از دست بدهی… – البته بماند که چون آخرین پرواز است قطعاً تاخیر هم خواهد داشت – در این صورت، حتما خیلی بیشتر میارزد که زودتر حرکت کنی، حتی اگر در نگاه اول فکر کنی آن گزینه گرانتر است.
ببین، پروازِ زودتر ساعت ۵ عصر حرکت میکند، قیمت آن ۷۵ یورو است. پرواز ۱۱:۳۰ شب ۲۹ یورو هزینه دارد، اما همانطور که گفتم، باید به آن ۲۹ یورو، ۳۵ یوروی دیگر هم بابت کرایه تاکسی که ناچاری ساعت ۲:۳۰ بامداد در مقصد بگیری، اضافه کنی. تازه باید حدود ۲۰ یورو هم که موقع انتظار در فرودگاه خرج میکنی را هم به آن اضافه کنیم؛ بالاخره که نمیخواهی بدون خوردن هیچ تنقلاتی سر کنی، میخواهی؟ پس پرواز ۲۹ یورویی در واقع برایت ۸۴ یورو تمام میشود، متوجه این تفاوت هستی؟ علاوه بر این، خسته و کوفته به خانه میرسی، خیلی کم میخوابی و فردا هم هیچ بازدهی نخواهی داشت.
همه میدانیم که یک روزِ تمام گیج و بیحوصله بودن هم تاوان خودش را دارد و هزینهبر است. اگر من جای تو بودم، همین پرواز وقت را از دست نمیدادم و پرواز ۵ عصر را میگرفتم؛ منظورم این است که همین الان این کار را میکردم. قطار حومه شهر حتی دو یورو هم برایت خرج برنمیدارد و در عرض چهل دقیقه تو را به داخل فرودگاه میرساند. بگذار ببینم، قطار ساعت پنج و نیم حرکت میکند؛ برای اینکه جا نمانی، محض احتیاط باید ده دقیقه زودتر آنجا باشی. از اینجا تا ایستگاه قطار با قدمهای تند حدود بیست و پنج دقیقه راه است. من هم با تو میآیم. یالا، دوازده دقیقه وقت داری چمدانت را ببندی؛ اگر خیلی عجله کنی، چهارده دقیقه. من هم کمکت میکنم. اگر احساس گرسنگی میکنی، همین الان از بازارچهی پایین چیزی بخر، وگرنه بعداً پشیمان میشوی که چرا مجبوری از آنجا خرید کنی؛ خودت که میدانی آنجا چه برهکشونی است. نه؟!
ببین دوست من، میدانم که تو پسانداز کردن را بلد نیستی و هیچوقت هم نبودهای؛ انگار جیبهایت سوراخ است. گاهی اوقات دستودلباز بودن خوب است، اما فقط تا یک جایی. با این اوضاع و احوالِ این روزها، دیگر نمیتوانی با پول بازی کنی. تورم باعث شده چیزی که فکر میکردیم یک میلیون است—عجیب است، نه؟—یک میلیون، خب، همین چند روز پیش خواندم که آن یک میلیون حالا شده دو میلیون. همه چیز همینطوری شده و تو با این میزان دریافتی هیچ وقت از پسشان بر نخواهی آمد. اکثر قریب به اتفاق نسل جدید در خانهی والدینشان گیر افتادهاند و مثل نوجوانها زندگی میکنند. بگذار رک بگویم، واقعیت همین است. تو پانزده سال است که دیگر از آن دختربچهها نیستی. این تو هستی که همیشه این حرفها را به من میزنی؛ تویی که میخواهی برای خودت خانهای بسازی و مثلاً در سه چهار سال آینده تشکیل خانواده بدهی. من حرف جدیدی به تو نمیزنم؛ خودت دیروز به من گفتی که میخواهی از «صغیر بودن» دست برداری؛ همان مفهوم کانتی که خیلی دوست داری به آن اشاره کنی.
تو باید دست از پنهان شدن برداری و مسئولیتپذیری را شروع کنی. بله، بله، تو نباید این کار را بکنی، بلکه مجبوری این کار را بکنی. درست شنیدی. من به تو میگویم که پول را باید مثل رژیم غذاییات مدیریت کنی. باید یاد بگیری به آن قهوهای که در هر روزِ معمولی سه و نیم یورو برایت آب میخورد، «نه» بگویی!
آن سه و نیم یورو خیلی بیشتر از چیزی که به نظر میرسد ارزش دارد. به لذت فوری فکر نکن؛ به آینده فکر کن. هر ماه باید مقداری پول پسانداز کنی، حتی اگر مبلغ ناچیزی به نظر برسد، و پیشنهاد میکنم آن پول را به کار بیندازی، یعنی سرمایهگذاری کنی. نمیدانم، از خرید صندوقهای قابل معامله شروع کن؛ راه و چاهش را خودت پیدا کن.. یا خودم بعداً به تو میگویم چه کنی.. مهم پسانداز است! چیزی که قبلاً فکر میکردیم فقط طرز فکر دلالهای وال استریت و آدمهای کثیف است، حالا به ذهنیتِ جامعهای تبدیل شده که در آن زندگی میکنیم، و ما باید در دنیای امروز دوام بیاوریم. قبلاً هم به تو گفتم، در دنیای امروز که همه چیز با پول سنجیده میشود، یک چیز حتی از آن هم ارزشمندتر است: زمان! کلید درک این موضوع این است که در حساب و کتاب تنها به پول بسنده نکنی؛ زمان تو حتی از پولت هم ارزشمندتر است. این عین حقیقت است. باور نمیکنی؟!
ما در عصر «اقتصاد توجه» زندگی میکنیم. میدانی معنایش چیست؟
با اینکه به نظر میرسد اقتصاد توجه یک اصطلاح جدید است که بعد از اینکه شبکههای اجتماعی عملاً تمام توجه ما را دزدیدند باب شده —ببخشید که حاشیهروی میکنم، اما واقعیت این است که هربرت سایمون استاد صاحبنام علوم اجتماعی در دههی هفتاد میلادی در مورد این مشکل صحبت میکرد. البته این اصطلاح بعداً ابداع شد. درست است که هر کشمکش انسانی، حتی اگر جدید به نظر برسد، در واقع مدتهاست که به آرامی در حال شکلگیری بوده است. حرف من این است که باید یاد بگیری زمانت را دقیقاً مثل پول و کالریهایت مدیریت کنی. این موضوع واقعا مهم است – به کمپانیهایی که از همین زمان اسکرول کردن تو روی صفحه موبایل پول در میآورند نگاه کن.
آشپزی کردن وقت زیادی از ما میگیرد. وانمود نکن که از حرفهایم تعجب کردهای؛ ما مدتهاست که همین کار را در مورد تمیز کردن خانههایمان هم انجام میدهیم. خیلی از ما پول میدهیم تا خودمان را از شرِ این زحمات – علی رغم مواهبی که همهمان میدانیم دارد – خلاص کنیم. البته که برای پرداخت این هزینهها باید پول دربیاوریم. آیا واقعا میتوانیم این بهبستان زمانی را درست انجام دهیم؟
دیگر دست از این دورههای آموزشیهای پیدرپی بردار. حتی اگر فکر میکنی چیزهای زیادی یاد میگیری، فقط داری خودت را گول میزنی. تو فکر میکنی که دلت میخواهد یاد بگیری، و طبیعتاً این به تو دوپامین، یک هیجان فوری و شوقِ تجربهی یک چیز جدید میدهد—یک دورهی ادبیات، یک دورهی هنر، یا شاید دوباره ثبتنام کردن در دانشگاه—آیا از آنها استفاده هم میکنی؟ آنها را به جایی هم میرسانی؟ کجا؟ نمیدانم… هرجا… علاوه بر این، تو هیچوقت هیچ کاری را که شروع میکنی به پایان نمیرسانی، و به همین دلیل است که میگویم داری خودت را فریب میدهی. بماند که این روزها میتوانی مجانی درس بخوانی. میتوانی چیزهای زیادی یاد بگیری، آن هم خیلی خوب. بهت میگویم که دیگر برای درس خواندن پول نده. طرز فکرت را عوض کن. به جای پول دادن، شروع کن به پول درآوردن؛ به عبارت دیگر، برای خودت ارزش قائل شو. بله، میدانم که خودت این روضهها را خودت خیلی خوب میدانی، دارم به تو یادآوری میکنم.
جدای از بحث نظافت و غذا، به آدمهایی فکر کن که پول زیادی درمیآورند؛ آنها حتی وقتشان را برای برنامهریزی سفرهایشان هم تلف نمیکنند. مثلاً همین چند روز پیش، من پنج ساعت وقت صرف برنامهریزی سفری کردم که میخواهم تابستان امسال برای دیدن کنسرت «نیک کیو» به خودم هدیه بدهم. اگر میتوانستم به کسی پول بدهم تا زندگیام را برایم برنامهریزی کند، آن زمان را پسانداز میکردم. برای چه؟ نمیدانم، برای خیلی چیزها، برای هر کاری غیر از تلف کردن وقت برای پیدا کردن پرواز و اقامتگاه. تقریباً رسیدیم، بله، این هم ورودی قطار شهری.
پس دوستِ من، دست از خریدن کتاب بردار، آنها را از کتابخانه امانت بگیر؛ اصلاً کتابخانه برای همین کار است. چرا این روزها کسی به کتابخانه نمیرود؟! رفتن به تئاتر را متوقف کن؛ خودت خوب میدانی که از هر ده نمایشی که میروی، هشت تایشان بد هستند و ارزش دیدن ندارند. حداقل آنها را نرو. بیگدار به آب نزن. تو از تجربههای بد چیز زیادی یاد نمیگیری. خودت میگویی یاد میگیری، اما در واقع اینطور نیست. آیا میخواهی تغییر کنی یا نه؟ پس زمان یا پولت را سرسری هدر نده.
برای پسانداز کردن، خوب است که از نرمافزار اکسل برای پیگیری هزینههایت استفاده کنی. و همانطور که قبلاً گفتم، مراقب باش که همیشه بیش از حد دستودلباز نباشی، وگرنه هرگز چیزی پسانداز نخواهی کرد. به خودت فکر کن. چیزهایی که خرج میکنی را یادداشت کن. باید موبهمو بدانی که چه خرجهایی میکنی. بیبرنامه عمل نکن. خداحافظ، دوست من.
نه. صبر کن. راستی، میخواهم یک ویدیوی یوتیوب برایت بفرستم تا در طول سفر سرگرمت کند. این ویدیو خانهی یک مرد ژاپنی را نشان میدهد که تصمیم گرفته با قناعتپیشگی و به شیوه مینیمالیستی زندگی کند؛ یعنی در واقع با حداقلِ امکانات. او تقریباً با هیچ چیز زندگی میکند. واقعاً حیرتانگیز است؛ هیچ مبلمانی ندارد. خانهاش کاملاً خالی است. او فقط یک دست لباس دارد؛ خب، دو دست دارد، اما هر دو دقیقاً مثل هم هستند. یک ژاکت خاکستری با جیبهایی که کار کیف یا کولهپشتی را هم میکنند، و یک شلوار خاکستریِ گشاد. او همهچیزش را با خودش حمل میکند. برای اینکه تصوری داشته باشی، خانهاش کاملاً سفید است، بدون هیچ تابلو یا رنگی در هیچ کجا. او روی زمین روی نوعی تشک نازک میخوابد که وقتی بیدار میشود آن را جمع میکند، و تمام. در آشپزخانه، یک بشقاب، چاپستیک و فقط یک لیوان دارد چون به بیشتر از آن نیازی ندارد: او چیزی را با کسی شریک نمیشود. هیچ کتابی هم ندارد، شاید فقط یک کتاب داستان مصور در دستشویی داشته باشد تا وقتی روی توالت نشسته خودش را سرگرم کند، اما نه بیشتر از این. تصور کن چقدر باید پسانداز کرده باشد… البته او یک تبلت، یک گوشی موبایل و یک پروژکتور دارد. این سبک زندگی واقعاً تحسینبرانگیز است؛ شبیه یک زندان است. عجیب است؟ بله عجیب است. فکر کردن درباره پول نباید فقط آدم یاد خرج کردن بیاندازد.
آن روز بعد از سفر با احساسی عالی از خواب بیدار شدم. آن روز عصر، دوستانم روی ماسهها تنیس ساحلی بازی کردند، در آخرین پرتوهای خورشید شنا کردند و با همان لباسهایی که به تن داشتند، به تراس بزرگِ بار محلی ساحلی که رو به دریا بود رفتند. موسیقیِ خوبی پخش میشد: آنها میرقصیدند و میخندیدند. با آدمهای جدید آشنا شدند. کلی با هم گفتند و خندیدند. هوا در مالاگا فوقالعاده زیبا بود. تعطیلات عید پاک بود و آنها سرشار از حسِ زندگی بودند.
منبع: کنتسکتو (ترجمه از زبان اسپانیایی با استفاده از هوش مصنوعی)
Piensa en ti, Ale Lacour ۷/۰۵/۲۰۲۶
