چرا «همسایه‌گرایی» و «محله‌محوری» این روزها بر سر زبان‌ها افتاده است؟

LauraSimonati_Vox_Neighborism

سارا رادین در واکس نوشته «پس از دهه‌ها انزوای اجتماعی، مردم در حال درک این موضوع هستند که مجاورت و نزدیکی یک منبع ارزشمند است».

اصطلاح همسایه‌گرایی به روند جدیدی اشاره دارد که در آن افراد پس از سال‌ها انزوای اجتماعی و وابستگی به فضای مجازی، دوباره به ارزش پیوندهای محلی و فیزیکی پی برده‌اند. این رویکرد جدید، نزدیکی جغرافیایی را نه یک تصادف، بلکه منبعی حیاتی برای تامین امنیت، مراقبت از کودکان و مقابله با بحران‌های معیشتی یا محیط‌زیستی می‌داند. در حالی که ابزارهای دیجیتال زمانی باعث دوری افراد از محیط اطرافشان شده بودند، اکنون به بستری برای سازماندهی شبکه‌های حمایتی و گروه‌های چت محله تبدیل گشته‌اند. این تغییر رفتار نشان‌دهنده بازگشت به این ایده قدیمی است که جوامع زمانی بهترین عملکرد را دارند که ساکنان نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت کنند. در نهایت، همسایه‌گرایی با ایجاد زیرساخت‌های اجتماعی غیررسمی، شکاف‌های ناشی از ناکارآمدی نهادهای دولتی را پر کرده و به بهبود سلامت روان و تاب‌آوری جامعه کمک می‌کند.

سال‌ها اینترنت این ایده را به ما می‌فروخت که برای معنادار بودن ارتباطات، نیازی نیست که آن‌ها حتماً محلی باشند. آدم‌های شما می‌توانستند هر جایی زندگی کنند: در یک سرور اختصاصی یا یک فروم پرسش‌وپاسخ، یک گروه چت از دوستان دوردست، یا در بخش نظرات تیک‌تاک. جغرافیا صرفاً یک گزینه اختیاری بود.

اما اکنون، افراد بیشتری به سمت کسانی روی می‌آورند که از نظر فیزیکی به آن‌ها نزدیک‌ترند: همسایه پایین محله، پدر یا مادر دیگری در زمین بازی پارک، و یا کسی که نام وای‌فای او در لیست شبکه‌های شما ظاهر می‌شود. مسئله فقط خواستن ارتباط نیست؛ مردم به دنبال حمایت و پشتیبانی هستند. هزینه مراقبت از کودکان سرسام‌آور است. اجاره‌بها و قیمت مواد غذایی بالاست. شرایط اضطراری اقلیمی بیشتر رخ می‌دهند. برای بسیاری از آمریکایی‌ها، مرز باریک میان ثبات و بحران به این بستگی دارد که آیا کسی در همان نزدیکی می‌تواند به آن‌ها کمک کند یا خیر.

می‌توانید اسمش را همسایه‌گرایی (Neighborism)  بگذارید: رویه رو به رشدی که در آن مجاورت و نزدیکی به عنوان یک منبع ارزشمند تلقی می‌شود. ابزارهای دیجیتال روزبه‌روز کمتر جایگزین روابط محلی می‌شوند، اما در عوض می‌توانند به فعال‌سازی آن‌ها کمک کنند.

گاهی اوقات این موضوع نمود کوچکی دارد مثل معرفی خودتان به افراد ساکن در طبقه خود، راه‌اندازی یک گروه چت برای ساختمان یا محله، به اشتراک گذاشتن پرستار کودک، یا آب دادن به گیاهان یک همسایه. اما گاهی اوقات هم می‌تواند ابعاد بزرگ‌تری مشابه مسائل سیاسی داشته باشد. مثلا در مینیاپولیس، واکنش‌های جامعه به فعالیت‌های «اداره اعمال مقررات مهاجرت و گمرک» موسوم به ICE، مرز میان مراقبت‌های روزمره و مقاومت سازمان‌یافته را کمرنگ کرد. با تشدید فشارهای اجرایی مهاجرت فدرال در دولت ترامپ در زمستان امسال، ساکنان، گشت‌هایی را سازماندهی کردند، از دستگیری‌ها فیلم گرفتند، هشدارهایی را به اشتراک گذاشتند و به یکدیگر آموزش دادند تا سوءاستفاده‌های احتمالی را مستند کنند. چیزی که پدیدار شد بسیار بزرگ‌تر از صمیمیتِ «قرض گرفتن یک پیمانه شکر» بود. این در واقع یک زیرساخت بود: غیررسمی، سریع و بنا شده بر پایه اعتماد. اتفاقی که در آنجا رخ داد یک استثنا نیست؛ بلکه یک نمونه در مقیاس بزرگ از تغییر گسترده‌تری است که هم‌اکنون در جریان است.

آشنایی با همسایه‌ها چیز جدیدی نیست، اما دیده شدنِ آن پدیده تازه‌ای است. پس از دهه‌ها انزوا و حرکت کُند به سمت ارتباطات دیجیتال و از راه دور، مردم در حال پذیرش یک ایده قدیمی هستند: جوامع زمانی بهترین عملکرد را دارند که افراد نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت کنند.

از ارتباطات دیجیتال تا برقراری مجدد ارتباطات محلی

به گفته اریک کلیننبرگ، استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه نیویورک و نویسنده کتاب «کاخ‌هایی برای مردم: چگونه زیرساخت‌های اجتماعی می‌توانند به مبارزه با نابرابری، قطبی‌شدگی و زوال زندگی مدنی کمک کنند»، آمریکایی‌ها ۶۰ سال پیش بیشتر از امروز تمایل داشتند تا با همسایگان خود معاشرت کنند. بخشی از این امر به این دلیل بود که در تماس ماندن با افرادی که در مناطق دیگر زندگی می‌کردند بسیار دشوارتر بود. کلیننبرگ از طریق ایمیل به واکس می‌گوید: «تماس‌های تلفنی راه دور گران بودند و ایمیل وجود نداشت!». زندگی اکثر مردم حول محور پایگاه محلی‌شان می‌چرخید. او همچنین افزود: «در آن زمان، زنان کمتر در نیروی کارِ حقوق‌بگیر حضور داشتند، به این معنی که زمان بیشتری را در داخل و اطراف محله می‌گذراندند و در آنجا پایه‌های زندگی اجتماعی خانواده را محکم می‌کردند».

کلیننبرگ می‌نویسد: «امروزه، آمریکایی‌ها ساعات بیشتری نسبت به شصت سال پیش کار می‌کنند و اغلب بیش از یک شغل دارند. کارهای موقت، کارهای پروژه‌ای (اقتصاد گیگ) و مشاغل تمام‌وقت همگی انرژی زیادی می‌طلبند» — همان‌طور که خواسته‌های خانوادگیِ پیش روی «نسل ساندویچ» – نسلی که همزمان باید از والدین مسن و فرزندان خود مراقبت کنند – چنین است. او ادامه می‌دهد: «یکی از پیامدهای این امر آن است که آمریکایی‌ها بیشتر از گذشته در محل کار معاشرت می‌کنند؛ پیامد دیگر این است که وقتی به خانه برمی‌گردند انرژی کمتری برای معاشرت با دیگران دارند». او می‌افزاید: «در نهایت، البته شاهد ظهور خارق‌العاده اینترنت، رسانه‌های اجتماعی، برنامه‌های دوست‌یابی و مواردی از این دست هستیم که همگی معاشرت آنلاین، یا نزدیک ماندن به افرادی که دور زندگی می‌کنند را بسیار آسان‌تر کرده‌اند. حتی می‌توان کاملاً غیراجتماعی بود و در حالی که الگوریتم‌ها کار خودشان را می‌کنند، در خانه عمیقاً سرگرم شد». پلتفرم‌ها این امکان را فراهم کردند که آدم‌های هم‌فکر خود را در هر جایی پیدا کنید، و این موضوع بسیاری از ما را به سمت ایجاد روابط بر اساس علایق و تاریخچه‌ی مشترک سوق داد تا فضاهای مشترک. با انتقال بخش بیشتری از زندگی اجتماعی ما به فضای آنلاین، تعاملات حضوری و روزمره‌ای که روزگاری به زندگی ما ساختار می‌بخشید، رفته‌رفته کم‌رنگ و ناپدید شدند.

گرت باکس، بنیان‌گذار پروژه بارن‌ریزر (Barnraisers Project) که تاکنون حدود ۱۰۰۰ شرکت‌کننده را برای سازماندهی جوامع (با اکثریت سفیدپوست) در راستای عدالت نژادی و اجتماعی آموزش داده است، می‌گوید: «بسیاری از وعده‌های فناوری قرار بود زندگی ما را بهتر کنند و کاری کنند که احساس ارتباط بیشتری با یکدیگر داشته باشیم». او می‌افزاید: «اما مشکل این مدل این است که بیشتر ما در همان جایی که هستیم زندگی می‌کنیم و در نتیجه از رفاقت و همراهی بین فردی و چهره‌به‌چهره محروم می‌شویم».

به‌طور فزاینده‌ای، این نسخه از ارتباط در حال توخالی شدن است — ارتباطی با گستره‌ی وسیع، اما نه چندان قابل‌اعتماد، مخصوصاً در مواقعی که واقعاً به کمک نیاز دارید. با رشد همسایه‌گرایی، رسانه‌های اجتماعی ناپدید نمی‌شوند، بلکه نقش آن‌ها در حال تغییر است. اپلیکیشن‌ها به جای آنکه جایگزین روابط محلی شوند، در حال تبدیل شدن به ابزاری برای تسهیل آن‌ها هستند: راهی برای در تماس ماندن با والدین در زمین بازی یا استخر، سازماندهی خریدهای عمده مواد غذایی، یا سر در آوردن از اینکه چه کسی در انتهای محله زندگی می‌کند.

از این منظر، نسل فعلی چیزی در اختیار دارد که نسل‌های پیشین از آن بی‌بهره بودند: زیرساخت‌های ارتباطی در نوک انگشتانشان.

همان پلتفرم‌هایی که زمانی نوید احساس تعلقِ بی‌حد و مرز، بی‌دردسر و جهانی را می‌دادند، اکنون می‌توانند برای هدفی متواضعانه‌تر، آرام‌تر و واقع‌بینانه‌تر تغییر کاربری دهند و به تبدیل کردنِ آگاهی آنلاین به مراقبتِ آفلاین کمک کنند. همان‌طور که گرت باکس می‌گوید: «ما همه راه‌های دیگر را امتحان کرده‌ایم. شاید وقت آن رسیده که یکدیگر را امتحان کنیم».

همسایه‌گرایی در عمل چگونه است

برای بسیاری از افراد، نشناختنِ همسایگان چیز غیرعادی‌ای به نظر نمی‌رسد — بلکه فقط شبیه به روال زندگی امروز است. گهگاه از کنار یکدیگر رد می‌شوید، شاید سلامی گذرا ردوبدل کنید، و به مسیرتان ادامه دهید. این فاصله‌ها به یک روال عادی تبدیل می‌شود. تا اینکه در نهایت، لحظه‌ای می‌رسد که دیگر این‌طور نخواهد بود.

الک پاتون ۴۵ ساله، که در دسامبر ۲۰۲۴ یک گروه واتس‌اپ برای محله خود در ساوت پارکِ سن دیگو راه‌اندازی کرد، می‌گوید: «در یک مقطع خاص به این نتیجه رسیدم که واقعاً چقدر تعداد کمی از همسایگانم را می‌شناسم». او می‌گوید: «این موضوع به نوعی وحشتناک بود. فکر کنم تصور می‌کردم بقیه آدم‌ها همسایه‌هایشان را بهتر از من می‌شناسند، یا شاید تمام همسایه‌های من یکدیگر را می‌شناختند و… فقط با من معاشرت نمی‌کردند. اما حالا فکر می‌کنم میزان اینکه همسایه‌ها چقدر یکدیگر را نمی‌شناسند بسیار تکان‌دهنده است. بنابراین واقعاً احساس کردم که باید کاری برای تغییر این وضعیت انجام دهم». پاتون می‌گوید او یک پست در پلتفرم سابستک (Substack) خوانده بود در مورد اینکه چگونه یک گروه چت محلی راه بیندازد، و با خودش فکر کرده بود که این کار ارزش امتحان کردن را دارد.

پاتون گروه چت محله خود را به روش سنتی ایجاد کرد: او ۵۰ تراکت چاپ کرد و آن‌ها را در صندوق پست خانه‌هایی که در خیابان‌های منتهی به خانه‌اش قرار داشتند، انداخت. این تلاش نتیجه داد — امروز، این گروه حدود ۵۰ عضو دارد و همچنان به صورت ارگانیک در حال رشد است. پاتون می‌گوید: «من اغلب روی پله‌های جلوی خانه‌ام قهوه می‌نوشم و کتاب می‌خوانم و گاهی اوقات، وقتی به‌طور غیرعادی احساس جسارت می‌کنم، از رهگذران می‌پرسم که آیا در گروه چت حضور دارند یا خیر». او ادامه می‌دهد: «من یک کد QR برای گروه در صفحه قفل گوشیم قرار داده‌ام تا افراد بتوانند به راحتی آن را اسکن کنند». او همچنین در گردهمایی‌های محله، تابلویی با همین کد QR نصب می‌کند. دیگران نیز شروع به اطلاع‌رسانی کرده‌اند و این کار را به یک تلاش مشترک اجتماعی تبدیل کرده‌اند.

این گروه چت تاکنون ارزش خود را هم در مسائل کوچک و هم در موارد مهم ثابت کرده است. به عنوان مثال در یک مورد، پاتون متوجه شد که صندلی کودکی که در ماشینش نگه می‌داشت را به یکی از دوستانش قرض داده است و همسرش نیز با ماشین دیگری که صندلی کودک داشت رفته بود. او می‌گوید: «من باید نیم ساعت دیگر بچه‌ها را به مدرسه می‌بردم، بنابراین یک پیام فوری در گروه چت گذاشتم — یکی از همسایه‌ها در عرض پنج دقیقه پاسخ داد و روزم را نجات داد!». در موقعیتی جدی‌تر، این گروه در طول حمله نیروهای ICE به رستورانی در همان حوالی، به یک مرکز اطلاعات بی‌درنگ تبدیل شد و به همسایگان کمک کرد تا متوجه شوند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و برای حمایت از هم هماهنگ شوند. در حالی که پاتون در ابتدا تصور می‌کرد این گروه چت ماهیتی غیرسیاسی داشته باشد، اما به تدریج به این نتیجه رسید که نباید چنین لحظاتی را به عنوان سیاست، بلکه باید به عنوان حضور همسایگان برای کمک به یکدیگر در مواقع نیاز ببیند.

با این حال، این نوع مراقبت به صورت منفعلانه و خودبه‌خود ظاهر نمی‌شود — بلکه نیازمند زمان، تکرار و تمایل به انجام کارهای نه‌چندان جذابِ وقت گذاشتن و در دسترس بودن است. هیچ اپلیکیشن یا میانبری وجود ندارد که بتواند جایگزین روند کُندِ ایجاد اعتماد شود. گرت باکس، به عنوان یک سازمان‌دهنده جامعه، می‌گوید: «من واقعاً باید همسایه‌هایم را برای یک مهمانی قابلمه‌ای – که هر کس غذای خودش را می‌آورد – دعوت کنم؟! ای وای!». «من واقعاً باید ساعت ۷ عصر به آن جلسه آزاردهنده‌ای بروم که اصلاً دلم نمی‌خواهد؟! من باید مدام با افراد در گروه برنامه سیگنال هم‌سخن شوم و با آن‌ها بحث و گفتگو کنم، حتی اگر روی اعصابم بروند، چون ارزشش را دارد».

وقتی این تلاش وجود نداشته باشد، جای خالیِ آن کاملاً حس می‌شود — غیابی که نه تنها بر نحوه حمایت همسایه‌ها از یکدیگر تأثیر می‌گذارد، بلکه نحوه درک آن‌ها از کوچک‌ترین مزاحمت‌های روزمره را نیز شکل می‌دهد. پاتون می‌گوید: «اگر همسایه‌های خود را نشناسید، تنها کاری که از دستشان برمی‌آید این است که شما را اذیت کنند». او می‌افزاید: «این فقط یک موقعیت غم‌انگیز و ناخوشایند است». او می‌گوید مواردی بوده که یک همسایه سروصدا می‌کرده و روی اعصابش می‌رفته است، و در نهایت به لحظه‌ای رسیده که متوجه شده اگر آن شخص را می‌شناخت و خارج از آن رفتاری که آزارش می‌داد رابطه‌ای با او داشت، کمتر عصبانی می‌شد. پاتون می‌گوید: «اول از همه، من می‌توانستم در واقع با آن‌ها صحبت کنم و بگویم “هی، ممکنه این کار رو نکنی؟”». «اما در عین حال، من کمتر اذیت می‌شدم چون می‌دانستم آن‌ها چه کسانی هستند. اینکه یک همسایه ناشناس فقط سر و صدای زیادی به پا کند یک چیز است، و اینکه بدانی “مایک” دارد کباب درست می‌کند، چیز دیگری است».

رابرت جی. سمپسون، استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه هاروارد که به خاطر کارهایش بر روی «اثربخشی جمعی؛ فرایند استفاده از پیوندهای اجتماعی بین ساکنان محله و فعال کردن آن‌ها برای دستیابی به اهداف جمعی» شناخته می‌شود، می‌گوید که آشنایی با همسایگان لزوماً به معنای ایجاد دوستی‌های بسیار صمیمی نیست. او در تحقیقات خود دریافته است که محله‌ها زمانی بهترین عملکرد را دارند که ساکنان، ارتباطاتی نه چندان عمیق اما تمایلی برای مداخله و کمک به یکدیگر داشته باشند؛ خواه این کار حفظ حس نظم در محله باشد یا صرفاً کمک‌های کوچک. سمپسون به واکس می‌گوید: «من فکر می‌کنم هر سازوکاری که بتواند مردم را، به‌ویژه در فضاهای عمومی، دور هم جمع کند، می‌تواند نوعی منفعت عمومیِ خاص ایجاد کند». این سطح از انسجام به صمیمیت شدید یا حتی دوست داشتنِ هرکسی که با او برخورد می‌کنید نیاز ندارد؛ بلکه نیازمند تعامل منظم و احساس مسئولیت مشترک در قبال افراد پیرامون شماست.

همسایه‌گرایی فقط برای ایجاد حسِ خوب نیست — بلکه در حال پر کردنِ خلأهایی است که نهادها از پس آن برنمی‌آیند

«گود لوکینگ اوت»  (Good Looking Out)، یک گروه فیس‌بوکی که در سال ۲۰۱۴ شروع به کار کرد، ساکنان فیلادلفیای غربی را به هم متصل می‌کند تا از آن برای درخواست کمک، تبادل اطلاعات و اطلاع‌رسانی مشکلات فوری — از زیرزمین‌های سیل‌زده گرفته تا حیوانات خانگی گمشده — استفاده کنند. در هسته اصلی این گروه، هدف مراقبت همسایه‌ها از یکدیگر است.

برای گابریل نیانتاکی ۴۳ ساله و هم‌بنیان‌گذار این گروه، ایده آن از بحث‌هایی درباره اجرای قانون و تمایل به ایجاد چیزی جامعه‌محورتر شکل گرفت. او به واکس می‌گوید: «این گروه از گفتگوهایی که درباره پلیس و شیوه‌های نظارتی انجام می‌شد و تمایل به ارائه نوعی حمایت از طریق جامعه برای رفع برخی از این نیازها، پدیدار شد». «در واقع هدف، ایجاد نوعی کاهش وابستگی به دولت بود».

از آن زمان تاکنون، هم این شبکه و هم فرهنگِ گسترده‌ترِ پیرامون آن بسط یافته است. نیانتاکی با اشاره به افزایش یخچال‌های محلی (اشتراکی) و توزیع رایگان غذا در سراسر غرب فیلادلفیا می‌گوید: «فرهنگ کمک متقابل به‌طور کلی رشد کرده است». این تغییر در طول همه‌گیری کووید-۱۹، زمانی که ابزارهای دیجیتال به یک ضرورت تبدیل شدند و نادیده گرفتن شکاف‌ها و کم‌کاری‌های نهادی دشوارتر شد، شتاب بیشتری گرفت. نیانتاکی می‌گوید: «این یک نمونه واضح از ناتوانی دولت در رسیدگی به نیازهای مردم در امریکا بود» و در نتیجه «مردم در درون جامعه دست به کار شدند».

عایشه نیاندورو، مدیرعامل و بنیان‌گذار «Springboard to Opportunities» (یک سازمان غیرانتفاعی که به حمایت از ساکنان مسکن‌های یارانه‌ای فدرال کمک می‌کند)، به واکس می‌گوید که در جوامعی که او با آن‌ها کار می‌کند، همسایه‌گرایی نه یک پدیده جدید است و نه یک انتخاب اختیاری. این روشی است که مردم برای بقا به کار می‌گیرند. او می‌گوید: این پدیده «یک عمل مراقبتی ریشه‌ای و روزمره است که از مجاورت و نزدیکی نشأت می‌گیرد». او در ادامه می‌افزاید: «این باور وجود دارد که افرادی که در نزدیک‌ترین فاصله به شما زندگی می‌کنند، صرفاً غریبه‌هایی نیستند که در یک دیوار یا خیابان با شما شریک‌اند، بلکه همکارانی در ایجاد امنیت، شادی و توانایی شما برای شکوفایی هستند. این مسئله درباره تعامل و مقابله‌به‌مثل است — اما نه به معنای یک معامله، بلکه به شکلی از یاری‌رسانیِ دوجانبه».

نیاندورو می‌گوید که در عمل، این موضوع شبیه به «همسایه‌ای است که وقتی شیفت کاری پدر یا مادری طولانی می‌شود از فرزند آن‌ها مراقبت می‌کند» یا «مادرانی که به یکدیگر پیامک می‌زنند تا ببینند آیا کسی برای رفتن به فروشگاه مواد غذایی به ماشین نیاز دارد یا خیر». سمپسون، استاد جامعه‌شناسی هاروارد، خاطرنشان می‌کند که این نوع تعاملات — حتی تعاملات بسیار کوچک — اعتمادی را ایجاد می‌کنند که به جوامع اجازه پویایی می‌دهد.

کلیننبرگ، همسایه‌گرایی را بخشی از یک تغییر جهت وسیع‌تر به سوی چیزی می‌داند که او آن را «زیرساخت اجتماعی» می‌نامد: مکان‌های فیزیکی‌ای که ایجاد ارتباط را ممکن می‌سازند. او می‌گوید: «اگر در محله‌ای زندگی می‌کنید که دارای یک زمین بازی عالی،… یک کتابخانه عالی،… امکانات ورزشی و فضای سبز است، احتمال اینکه پیوندهای محلی قدرتمندی داشته باشید بسیار بیشتر است». بدون وجود این فضاها، ایجاد ارتباط «بسیار دشوارتر و احتمال آن کمتر می‌شود».

کشش احساسیِ همسایه‌گرایی کاملاً واقعی است. جولی فراگا، روانشناس مستقر در منطقه خلیج سان فرانسیسکو، می‌گوید حفظ روابط مبتنی بر مجاورت، آسان‌تر بوده و دسترسی به آن‌ها به صورت در لحظه و فوری امکان‌پذیرتر است. تعاملات کم‌هزینه و ساده، برای سلامت روان ما معجزه می‌کنند. او به واکس می‌گوید: «صرفاً بودن در کنار افراد دیگر می‌تواند به ما کمک کند تا کمتر احساس انزوا کنیم». پاتون می‌گوید که برای او نیز همین‌طور بوده است — شناخت همسایه‌هایش باعث بهبود کیفیت زندگی او شده است. در همین حال، انجام لطف‌های کوچک در حق دیگران، حتی غریبه‌ها، احساسات مثبت را پرورش می‌دهد. به علاوه، این موقعیت‌ها به افراد فرصتی می‌دهد تا با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و بدانند که دیگران نیز در حال تجربه چالش‌ها و مشکلات مشابهی هستند که همین امر به آن‌ها کمک می‌کند تا کمتر احساس تنهایی کنند.

در نهایت، با این حال، همسایه‌گرایی ممکن است کمتر به احساسات و بیشتر به کارکرد و عملکرد مربوط باشد. پس از سال‌ها انزوای بیش‌ازحدِ بهینه‌شده و آنلاین بودنِ مفرط، مردم در حال کشف مجدد این موضوع هستند که زندگی بهتر می‌شود وقتی کسی در همان نزدیکی‌ها نام شما و رفت‌وآمدهای کلی‌تان را بداند. آن‌ها ممکن است صمیمی‌ترین دوست شما نباشند، اما با این وجود در کنارتان حضور پیدا می‌کنند — گاهی به شکلی ناشیانه، گاهی ناقص، و گاهی فقط برای اینکه همانجا بایستند و شاهد و همراه شما باشند. همان‌طور که گرت باکس به قضیه نگاه می‌کند، هیچ‌یک از اینها کاملاً جدید نیستند. او می‌گوید: «ما در حال یادگیریِ انجام کاری نیستیم که انسان‌ها پیش از این آن را انجام نداده باشند».

منبع: واکس (ترجمه از زبان انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی)

Why “neighborism” is having a moment? After decades of social isolation, people are realizing proximity is a resource. Sara Radin, VOX, Apr 30, 2026, 1:30 PM GMT+3:30

تصویرسازی: لورا سیموناتی برای نشریه واکس.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *