
به نظر می رسد چین، بسته به اینکه از چه زاویهای به آن نگاه شود، دو روایت متفاوت دارد. در نگاه عمومیِ ایرانیان، چین اغلب با جمعیتی عظیم، نیروی کاری ارزان و سختکوش، کارخانههایی بیوقفه و کالاهایی تقلید شده، کمهزینه و کمکیفیت شناخته میشود. روایتی که چین را بهعنوان «کارخانه جهان» میشناسد. کارخانهای صنعتی که در آن خلاقیت و نوآوری رنگ چندانی ندارد.
اما همین کشور، در نگاه اقتصاددانان و در ادبیات توسعه، چهرهای کاملاً متفاوت دارد. رشد اقتصادی چین در سه دهه گذشته چنان سریع، گسترده و کمسابقه بوده که واژههایی مانند «معجزه»، «استثنا» و «پدیدهی بیهمتا» به توصیفهای رایج آن تبدیل شدهاند. تجربهای که نهتنها مسیر توسعه یک کشور، بلکه بسیاری از فرضیات تثبیتشده درباره رشد، دولت، بازار و صنعتیشدن را به چالش کشیده است.
پرسش از همین شکاف آغاز میشود: کدام چین واقعیتر است؟ چینِ تصویرشده در ذهن افکار عمومی، یا چینی که در دادهها و مدلهای اقتصادی ظاهر میشود؟ آیا این رشد خارقالعاده حاصل مزیتهای موقتی – جمعیت، دستمزد پایین و منابع طبیعی – بوده است، یا نشانه تحولی عمیقتر در ساختار اقتصادی و نهادی این کشور؟
فراتر از اعداد: چین را چگونه و در نسبت با چه کشوری باید سنجید؟
برای پاسخ به این پرسشها، به سراغ دادهها رفتیم؛ دادههایی که دانشگاه هاروارد در قالب پروژه «اطلس هاروارد[۱]» منتشر میکند. این پروژه، تجارت جهانی را نهفقط بهصورت ارقام خام، بلکه همراه با مجموعهای از شاخصها برای سنجش و رتبهبندی محصولات ارائه میدهد.
در رویکردهای متعارف، قدرت تجاری کشورها اغلب با شاخصهایی مانند تراز تجاری، حجم صادرات یا قیمت محصولات سنجیده میشود. با این حال، هر یک از این معیارها بهتنهایی تصویری ناقص ارائه میدهند و الزاماً قادر نیستند ساختار درونی تجارت، تنوع صنعتی یا عمق توانمندیهای تولیدی یک اقتصاد را توضیح دهند. در قالبِ اعداد و ارقام تجمیع شده، تفاوتی بین صادرات ۱۰۰ میلیون دلار نفت خام و همین میزان خودرو نیست.
از سوی دیگر، حتی زمانی که دادهها با رتبهبندیها همراه میشوند نیز بهخودیخود روایتگر نیستند. آنچه اهمیت دارد، قرار دادن اعداد در یک چارچوب مقایسهای معنادار است. یک شاخص ممکن است بالا یا پایین باشد، اما پرسش اصلی این است: «نسبت به چه؟» و مهمتر از آن، «تا چه اندازه؟» کفایت این اعداد کجاست و مرز معنادار بودن آنها چگونه تعیین میشود؟
از همین رو، در این بررسی چین بهتنهایی مورد تحلیل قرار نمیگیرد. برای درک عمیقتر تحولات، سه کشور دیگر در کنار چین انتخاب میکنیم تا مسیر طیشده را در یک چارچوب مقایسهای معنادار بخوانیم. بررسی چینِ امروز بدون در نظر گرفتن ایالات متحده ممکن نیست؛ کشوری که بهعنوان بزرگترین اقتصاد جهان، نقشی تعیینکننده و غالب در نظام تجارت بینالملل ایفا میکند. در کنار آمریکا، آلمان را نیز وارد تحلیل میکنیم؛ اقتصادی که همواره بهعنوان نمونهای برجسته از تولید باکیفیت، پیچیدگی صنعتی و حضور پایدار در زنجیرههای ارزش جهانی شناخته شده است.
اما مقایسه صرف با پیشرفتهترین اقتصادها کافی نیست. پرسش مهم اینجاست: از کجا میتوان تشخیص داد که مسیر رشد چین صرفاً حاصل جمعیت فراوان، نیروی کار گسترده یا دسترسی به سرمایه انسانی نبوده است؟ برای پاسخ به این پرسش، لازم است کشوری در نظر گرفته شود که از نظر جمعیتی، منابع انسانی، موقعیت جغرافیایی و سطح توسعه، شباهتهای معناداری با چین داشته باشد. هرچند در علوم انسانی امکان خلق یک «آزمایشگاه» واقعی وجود ندارد، اما میتوان با انتخاب هوشمندانه، به نزدیکترین مقایسه ممکن رسید. در این چارچوب، هند بهعنوان گزینهای طبیعی و قابل دفاع برای این مقایسه انتخاب میشود.
با این انتخابها، به سراغ دادهها میرویم؛ نه برای غرقشدن در اعداد، بلکه برای استخراج روایتی روشن از مسیری که چین طی کرده است. روایتی که بتواند نشان دهد این تحول تا چه اندازه عمیق، ساختاری و متمایز بوده است.
مازاد چین، کسری آمریکا؛ نخستین نشانههای یک جابهجایی ساختاری
نقطه آغاز متعارف برای شناخت الگوی تجارت کشورها، بررسی تراز تجاری است. نمودار ۱ تصویر کلی صادرات (آبی)، واردات (قرمز) و تراز تجاری (خط) کشورهای مورد بررسی را نشان میدهد. در میان این چهار کشور، چین مسیری متمایز را طی کرده است. از ۱۹۹۵، تراز تجاری چین وارد روندی پایدار و فزاینده شده؛ به این معنا که تقریباً در هر سال، مازاد تجاری نسبت به سال قبل افزایش یافته است. این روند در سال ۲۰۲۳ به نقطهای تاریخی میرسد و مازاد تجاری چین به حدود یک تریلیون دلار بالغ میشود.
آلمان، در مقام یک اقتصاد صنعتیِ توسعهیافته، نوسانات بهمراتب محدودتری را تجربه کرده و طی این سالها در مسیری نسبتاً باثبات از مازاد تجاری حرکت کرده است. بخشی از رشد چین به دلیل «نوظهور» بودن آن تلقی میشود. پس آیا هند هم در مسیری مشابه گام برداشته است؟

تجارت هند، با وجود رشد همزمان صادرات و واردات، تغییر ساختاری چشمگیری را در تراز تجاری نشان نمیدهد و کسری تجاری آن در طول زمان تا حد زیادی تثبیت شده است. آمریکا نیز در سوی دیگر این طیف قرار دارد؛ جایی که کسری تجاری نهتنها تداوم یافته، بلکه بهتدریج تشدید شده است.
با این حال، این تصویر نیازمند یک ملاحظه مهم است. دادههای مورد استفاده در این تحلیل، بر تجارت کالا و صنایع متمرکزند و تمامی ابعاد تجارت خارجی کشورها را در بر نمیگیرند. این محدودیت بهویژه در مورد هند و آمریکا اهمیت دارد؛ دو کشوری که سهم قابلتوجهی از مزیت تجاری آنها در صادرات خدمات نهفته است. در هند، شرکتهای بزرگ فناوری اطلاعات و خدمات برونسپاری نقش پررنگی در صادرات به اروپا و آمریکا دارند، و در اقتصاد آمریکا نیز شرکتهایی چون مایکروسافت، آلفابت و متا، که بخش عمدهای از ارزش آنها در قالب خدمات و داراییهای نامشهود خلق میشود، در آمار تجارت کالایی منعکس نمیشوند.
با وجود این ملاحظه، اگر تمرکز را بر بخش صنعت و تجارت کالا حفظ کنیم، الگوی قابلتوجهی نمایان میشود. کسری تجاری آمریکا مسیری تشدیدشونده را طی کرده که بهنوعی قرینه مسیر چین است. به بیان دیگر، در حالی که سهم صنایع چین از صادرات جهانی بهطور مستمر افزایش یافته، صنایع آمریکا در این بازه زمانی سهم کمتری از صادرات کالایی را به خود اختصاص دادهاند. این تقارن معکوس، نخستین نشانه از جابهجایی عمیقتر در نقشه صنعتی و تجاری جهان است؛ جابهجاییای که در ادامه، با دقت بیشتری به آن پرداخته خواهد شد.
از کمیت به ساختار: پیچیدگی سبد صادراتی کشورها
همانطور که اشاره شد، تمایز اصلی دادههای منتشرشده توسط «اطلس هاروارد» صرفاً در حجم و ارزش تجارت نیست، بلکه در شاخصهایی نهفته است که این دادهها را به ابزاری تحلیلی تبدیل میکند. یکی از کلیدیترین این شاخصها، «شاخص پیچیدگی محصول[۲]» است؛ معیاری که به هر کالای مبادلهشده یک مقدار عددی اختصاص میدهد. مقادیر بالاتر (مثبتتر) نشاندهنده محصولاتی با پیچیدگی فناورانه و دانشی بیشتر هستند و مقادیر پایینتر (منفیتر) به کالاهایی با پیچیدگی کمتر تعلق میگیرد.
سادهترین و در عین حال گویاترین استفاده از این شاخص، محاسبه میانگین وزنی آن بر اساس ارزش صادرات است. این کار عملاً اثر «بزرگ یا کوچک بودن» حجم صادرات را از مقایسه کنار میگذارد و تمرکز را از کمیت به ساختار معطوف میکند؛ به این معنا که نشان میدهد یک کشور چهنوع کالاهایی صادر میکند، نه صرفاً چه مقدار. هرچه این میانگین بالاتر باشد، سبد صادراتی آن کشور پیچیدهتر و متکی بر توانمندیهای متنوعتر صنعتی است.
نمودار ۲ میانگین وزنی شاخص پیچیدگی محصول، مبتنی بر ارزش صادراتی هر کشور را نمایش میدهد. این نمودار بهروشنی مسیر چین را از دیگر کشورها متمایز میکند: مسیری پایدار، تدریجی و رو به بالا. چین در سال ۲۰۰۳ از هند پیشی میگیرد، در بازه ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰ از آمریکا عبور میکند و سرانجام در سال ۲۰۱۹ به نقطهای میرسد که سبد صادراتی آن، حتی از آلمان (نماد صنعت پیچیده و باکیفیت اروپا) نیز پیچیدهتر میشود.

اگر در بررسی تراز تجاری مشاهده کرده بودیم که چین یک تولیدکننده و صادرکننده بزرگ است، اینجا تصویر کاملتر میشود. دادهها نشان میدهند که رشد صادرات چین صرفاً به اتکای کالاهای ساده، کمکیفیت یا با ارزش افزوده پایین نبوده است؛ بلکه این کشور همزمان با گسترش حجم صادرات، بهطور مستمر ترکیب آن را به سمت کالاهای پیچیدهتر و فناورانهتر تغییر داده است. این تغییرِ آرام اما پیوسته، یکی از مهمترین کلیدهای فهم مسیر تحول اقتصادی چین است.
اما این تصویر هنوز یک پرسش جدی را بیپاسخ میگذارد: از کجا میتوان مطمئن بود که جایگاه چین صرفاً حاصل تمرکز بر تعداد محدودی محصول پیچیده، همراه با صادراتی عظیم در همان چند قلم نبوده است؟ برای پاسخ به این تردید، ناچاریم یک گام عمیقتر به درون دادهها برداریم.
نقشه توان تولید محصولات
در کنار شاخص پیچیدگی، اطلس هاروارد شاخص مهم دیگری به نام «فاصله[۳]» را نیز گزارش میکند. به بیان ساده، فاصله نشان میدهد که ظرفیت و آمادگی صنعتی یک کشور برای تولید یک محصول با سطح مشخصی از پیچیدگی تا چه اندازه است. هرچه فاصله کمتر باشد، تولید آن محصول برای صنعت آن کشور سهلتر و کمهزینهتر است؛ و هرچه فاصله بیشتر باشد، نشاندهنده نیاز به قابلیتها، دانش یا زیرساختهایی است که هنوز بهطور کامل در دسترس یا مستقر نیستند.
نمودار ۳ این مفهوم را در قالب «فضای محصول» به تصویر میکشد. در این فضا، هر نقطه نماینده یک محصول است و اندازه آن حجم صادرات آن کشور را نشان میدهد. محور افقی فاصله و محور عمودی پیچیدگی محصول را نمایش میدهد و رنگها کشورها را از یکدیگر تفکیک میکنند. حاصل، نقشهای است که نهفقط آنچه کشورها صادر میکنند، بلکه میزان سهولت یا دشواری تولید آن محصولات را نیز آشکار میسازد.

اگر بر آلمان (که با رنگ سبز مشخص شده است) تمرکز کنیم، الگوی نسبتاً روشنی دیده میشود. فضای محصولات صادراتی این کشور حالتی نزدیک به یک قطر دارد؛ به این معنا که هرچه محصول پیچیدهتر است، فاصله آن کمتر است و بالعکس. این آرایش نشان میدهد که در بستر صنعتی آلمان، تولید کالاهای پیچیده نهتنها ممکن، بلکه نسبتاً عملیاتیتر از تولید کالاهای سادهتر است. این امر نشانهای از بلوغ صنعتی و انباشت توانمندیهای فناورانه است.
در نقطه مقابل، فضای محصولات صادراتی چین و هند در سال ۱۹۹۵ تقریباً قرینه این الگوست. در آن مقطع، تولید محصولات با پیچیدگی پایین برای این کشورها عملیاتیتر بوده و هرچه به سمت محصولات پیچیدهتر حرکت میشد، فاصله افزایش مییافت. همزمان، آمریکا الگویی پراکندهتر و متنوعتر را به نمایش میگذارد که از ظرفیت گسترده و چندشاخه صنایع صادراتی آن حکایت دارد.
اما آنچه این نمودار را معنادار میکند، نه تصویر ایستا، بلکه تحول آن در طول زمان است. با حرکت به سمت سالهای پایانی دوره بررسی، اغلب کشورها کموبیش در همان موقعیتهای پیشین باقی میمانند؛ هند اندکی بهبود مییابد و آمریکا اندکی از موقعیت خود عقب مینشیند. در این میان، تنها یک استثنا بهچشم میخورد: چین. تا سال ۲۰۲۳، فضای محصولات صادراتی چین بهطور همزمان از نظر پیچیدگی، حجم، تنوع و توانایی تولید دگرگون شده است. این تغییر پیوسته نشان میدهد که چین نه با تمرکز بر چند محصول خاص، بلکه از طریق گسترش تدریجی و عمیق توانمندیهای صنعتی خود، نقشه صادراتیاش را بازآرایی کرده است.
از کالاهای ساده تا محصولات پیچیده: تغییر مزیتهای چین
با وجود تمام آنچه تاکنون مشاهده شد، هنوز نمیتوان با اطمینان گفت که تمرکز صنعتی چین در صادرات محصولات، دقیقاً چه الگویی را دنبال کرده است. برای رفع این دغدغه، این بار به سراغ شاخص «مزیت رقابتی آشکار[۴]» میرویم؛ معیاری که نشان میدهد سهم یک محصول در سبد صادراتی یک کشور، در مقایسه با سهم همان محصول در تجارت جهانی، تا چه اندازه بزرگتر یا کوچکتر است.
این شاخص بین صفر تا مقادیر مثبت حرکت میکند. به بیان ساده، اگر مقدار این شاخص برای یک محصول برابر با ۵ باشد، به این معناست که سهم آن محصول در سبد صادراتی کشور مورد نظر، پنج برابر میانگین جهانی آن است. در مقابل، عددی مانند ۰٫۲ نشان میدهد که سهم آن محصول تنها یکپنجم نرم جهانی است. این شاخص به ما اجازه میدهد تشخیص دهیم یک کشور در کدام محصولات «تخصصیافته» یا «متمرکز» محسوب میشود، نه صرفاً در کدام محصولات صادرات بیشتری دارد.
نمودار ۴، مشابه نمودار ۳، فضای محصولات صادراتی را به تصویر میکشد؛ با این تفاوت که این بار محور افقی نمایانگر پیچیدگی محصول و محور عمودی بیانگر مزیت رقابتی آشکار است. این چیدمان امکان آن را فراهم میکند که همزمان ببینیم کشورها در چه سطحی از پیچیدگی تخصص دارند و شدت این تخصص تا چه اندازه است.
در سال ۱۹۹۵، تصویر چین کاملاً روشن است: تعداد زیادی از محصولات صادراتی این کشور در بخش چپ نمودار (یعنی کالاهای با پیچیدگی پایین) قرار دارند و در بسیاری از آنها، مزیت رقابتی چین چندین برابر نرم جهانی است (در مواردی حتی تا حدود بیست برابر). این الگو نشاندهنده تمرکز شدید چین بر صادرات کالاهای ساده و کمفناوری در مراحل اولیه مسیر توسعه است.
اما این تصویر بهتدریج دگرگون میشود. با گذر زمان، وزن محصولات کمپیچیدگی در سبد صادراتی چین کاهش مییابد و مزیتهای رقابتی بهسمت کالاهای پیچیدهتر منتقل میشوند. تا سال ۲۰۲۳، بافت کلی صادرات چین از منظر ترکیب پیچیدگی و تخصص، شباهت زیادی به اقتصادهای توسعهیافته مورد بررسی پیدا میکند. در مقابل، هند عمدتاً در همان الگوی اولیه باقی مانده و جابهجایی ساختاری مشابهی را تجربه نکرده است.

این مقایسه بار دیگر نشان میدهد که تحول صادراتی چین نه حاصل تمرکز پایدار بر چند محصول خاص، بلکه نتیجه بازآرایی تدریجی و هدفمند ساختار صنعتی آن بوده است؛ تحولی که در لایههای مختلف دادهها خود را بهطور همزمان آشکار میکند.
وقتی منحنیها داستان میگویند: تحول ساختاری صادرات
در گام نهایی، اگر بخواهیم روند زمانی، تحول سبد صادراتی و سهم محصولات پیچیده از صادرات کشورها را بهصورت همزمان مشاهده کنیم، ناچار به نوعی ابتکار تحلیلی هستیم. برای این منظور، محصولات را بر اساس شاخص پیچیدگی رتبهبندی کردهایم و سپس بررسی کردهایم که در یک روند تجمعی، چه سهمی از پیچیدهترین محصولات، مسئول چه سهمی از کل صادرات هر کشور بودهاند.
نمودارهای ۵ تا ۸ نتایج این رویکرد را نشان میدهند. در این نمودارها، حرکت رنگها از زرد به سمت آبی بیانگر پیشروی در زمان است. هرجا که منحنی با گامی بلندتر افزایش مییابد، یک محصول سهم بزرگتری از صادرات را به خود اختصاص دادهاست؛ و هرچه این گامها کوتاهتر باشند، به این معناست که صادرات میان محصولات بهشکلی متوازنتر توزیع شده است.
نمودار ۵ که به آمریکا اختصاص دارد، نشان میدهد که در ابتدای دوره بررسی، ۲۵ درصدِ پیچیدهترین محصولات صادراتی این کشور حدود ۵۰ درصد از کل صادرات را تشکیل میدادند. اما هرچه به سالهای اخیر نزدیک میشویم، این سهم کاهش مییابد و به حدود ۴۰ درصد میرسد. شکل کلی منحنی در این نمودار دارای تقعر رو به پایین است؛ هرچه این تقعر عمیقتر باشد، سهم محصولات پیچیده از صادرات بیشتر است. کاهش این تقعر در سالهای پایانی، از تضعیف نسبی نقش محصولات پیچیده در سبد صادراتی آمریکا حکایت دارد.

نمودار ۶، مربوط به آلمان، تصویری متفاوت ارائه میدهد. الگویی باثبات، با تغییرات اندک و صادراتی که بهطور ساختاری پیچیده باقی مانده است. در این کشور، ۲۵ درصدِ پیچیدهترین محصولات، حدود ۶۰ درصد از کل صادرات را به خود اختصاص دادهاند. گامهای کوتاه در بخش محصولات کمپیچیدگی و گامهای بلندتر در بخش محصولات پیچیده، بهوضوح نشان میدهد که ستون فقرات صادرات آلمان بر کالاهای پیچیده استوار است. تقعر رو به پایین این نمودار از آمریکا عمیقتر است، که نشانهای از پیچیدگی بالاتر سبد صادراتی آلمان است.

نمودار ۷ مسیر هند را ترسیم میکند. در ابتدای دوره، ۲۵ درصدِ پیچیدهترین محصولات صادراتی هند تنها حدود ۱۰ درصد از سبد صادرات این کشور را تشکیل میدادند. با گذر زمان، این سهم افزایش یافته و به حدود ۲۵ درصد رسیده است. با این حال، شکل کلی منحنی نشان میدهد که اتکای اصلی صادرات هند همچنان بر محصولات کمپیچیدگی است؛ جایی که گامها بلندتر و تقعر نمودار بهسمت بالا متمایل است. این الگو بیانگر آن است که اگرچه بهبودهایی رخ داده، اما تحول ساختاری عمیقی در سبد صادراتی هند شکل نگرفته است.

در نهایت، نمودار ۸ مسیر چین را بهتصویر میکشد؛ مسیری که از هر جهت متمایز است. چین در سال ۱۹۹۵ با تقعری عمیق و رو به بالا آغاز میکند؛ به این معنا که بخش بزرگی از صادرات آن متکی بر محصولات کمپیچیدگی بوده است. اما این منحنی بهتدریج و بهطور پیوسته دگرگون میشود و در طول زمان، تقعر آن رو به پایین میچرخد. تا سال ۲۰۲۳، ۲۵ درصدِ پیچیدهترین محصولات صادراتی چین مسئول حدود ۵۰ درصد از کل صادرات این کشور هستند؛ در حالی که در ابتدای دوره بررسی، همین سهم از صادرات در اختیار ۲۵ درصدِ کمپیچیدهترین محصولات قرار داشت.
این چرخش کامل منحنی، شاید فشردهترین روایت دادهمحور از مسیر تحول چین باشد: انتقالی تدریجی اما بنیادین، از اتکا به کالاهای ساده به استقرار در قلب صادرات پیچیده جهانی.

هنرِ صنعتی شدن
مسیری که چین بین سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۲۳ طی کرده است، مسیری متفاوت و بهراستی خارقالعاده بوده است. شگفتی و هیجانی که از مشاهده رشد سریع و عمیق صنایع چین برمیخیزد، بیش از آنکه صرفاً ناشی از اعداد بزرگ باشد، ریشه در گسترش دامنه امکانهایی دارد که پیشتر محدود و دستنیافتنی تصور میشدند. چین نهفقط سریعتر رشد کرد، بلکه نشان داد آنچه «محدودیت» تلقی میشد، تا چه اندازه قابل جابهجایی است.
بیتردید، هر کشور بر اساس شرایط تاریخی، جمعیتی و نهادی خود، ناگزیر از پیمودن مسیر توسعهای خاص است و الگوی چین را نمیتوان نسخهای آماده برای تکرار عینبهعین دانست. با این حال، تجربه چین یک پیام روشن دارد: مرزهای توسعه به سختی و صلبی آنچه در بسیاری از روایتهای رایج فرض میشود، نیستند. دادهها نشان میدهند که در صورت برنامهریزی هدفمند، ارتقای تدریجی توانمندیهای صنعتی و تعامل فعال با تجارت جهانی، ظرفیتهای قابلتوجهی برای رشد بلندمدت در اختیار کشورها قرار دارد.
چین که خود را کشوری سوسیالیستی معرفی میکند، با بهرهگیری هوشمندانه از فرصتهای موجود در نظم تجارت آزاد جهانی، توانست مسیر توسعهای را طی کند که به تعمیق ساختار صنعتی، رشد نوآوری و صعود در زنجیره تولید ارزش انجامید؛ مسیری فراتر از اتکا به صادرات کالاهای ارزانقیمت. روایت چین، دستکم در پرتو دادهها، نه داستان یک «معجزه غیرقابل تکرار»، بلکه داستان استفاده سنجیده از تجارت بهعنوان ابزاری برای ساختن توانمندیهای پایدار است.
[۱] The Growth Lab at Harvard University, 2025, “International Trade Data (HS92)”, https://doi.org/10.7910/DVN/T4CHWJ, Harvard Dataverse
[۲] Product Complexity Index – PCI
[۳] Distance
[۴] Revealed Competitive Advantage – RCA